
چند سالی هست که دیگه اینجا فعال نیستم و گاهی یادم میره که اصلا همچنین جایی وجود داره یا نهبعد از 12 سال تصمیم گرفتم دیگه به نوشتن اینجا ادامه ندم و برای همیشه اینجارو به خاطراتم بسپارمممنون از بلاگفا که این همه سال منو تحمل کرد بدرود بخوانید...
ادامه مطلب
بعد از 14 ماه اومدن و نوشتن در اینجا حس عجیبی داره برام...تنها جایی بود که تو تمام ناراحتیا و غم ها و درموندگیام، می تونستم راحت حرفمو بزنم...و سخته که دوباره رسیدم به اون نقطه از زندگی که برام هیچ چیز خوشحال کننده نیست...جایی که دیگه نه انگیزه دارم، نه توان بلند شدن برای تلاش کردن...31 سال از زندگیم همش با وعده ها و امیدهای الکی رفتم جلو... بخوانید...
ادامه مطلب
هنوزم هم تو دنیا هستند آدم هایی که انگار آفریده شدند که به بقیه حس های خوبی بدن...آدم هایی که هیچ انتظاری ازشون نداریم...ولی با یه کار کوچیکشون دل ماهارو خوشحال میکنن...اگر همچنین آدم هایی دیدین که اطرافتون هستند قدرشون رو بدونیم...شاید دیگه دنیا همچنین آدم هایی رو به دنیا نیاره... بخوانید...
ادامه مطلب
حس حال مربوط به پاییز حرف خلاصه میشه تو خیلی چیزا... سوار بر مترو... پسری که یکم باهات فاصله داره و داره گیتارشو میزنه و میخونه... و تویی که با کلماتش میری تو فکر... حس و حال مربوط به پاییز حرف یعنی از ایستگاه مترو میای بیرون....
ادامه مطلب
وقتی تو یک روز گرم تابستونی... با کلی فکر... دراز می کشی... آهنگ گوش میدی... تازه می فهمی... چیزهایی که باید فهمید... اینو ایمان دارم که آینده خوبی دارم.. و جایگاهی که میخوام رو بدست خواهم آورد.. اما...
ادامه مطلب
پاییز رو ببین.... اینهمه رنگ میریزه به نقاشی ذهنت... ببین چطور میتونه رها شدن برگ ها یه تابلوی خارق العاده رو تصور کنه... رها شدن میتونه اینقدر زیبا باشه... رها شدن از روزمرگی... رها شدن از اونی که بودی... پاييز با رهايي شروع ميشه... + گاهی باید قلمت را بسپاری به دیگری تا برایت بنویسد...به فردی که خودش از این فصل میاد... ...
ادامه مطلب
پاییز را دوست دارم... نه بخاطر اسمش... بلکه بخاطر قدم زدن هایش...قدم زدن هایی که خش خش برگای خشک پاییزی رو با تمام وجودت حس کنی... پاییزرا دوست دارم... بخاطر باران هایش...باران هایی که جسم و تنت را پاک کند و اشک هایی که با سرازیر شدنش روح...
ادامه مطلب
گاهی باید صفحات زندگیمون رو سفید گذاشت... گذشت و گذشت... چند سال دیگه برگشت به همین صفحات... و نوشت... حس خوبی که وقتی به اهدافت رسیدی رو در یک صفحه از گذشتت بنویسی... حسی از جنس آینده ای در گذشته... + گاهی فکر، گاهی عمل، گاهی بی تفاوتی! ...
ادامه مطلب
میگردم... میگردم تا پیدا شود... الفبای گمشده ای که گاه باعث می شود ننویسم... و گاه نیمه کاره بنویسم... الفبای گمشده ای که گاه افکارم رو بهم وصل نمی کند... افکاری نیمه کاره... اما... میگردم... میگردم تا پیدا شود... اما نمیدانم الفبای من کدام حرف هارا گم کرده است... و سخت است با این الفبا نوشتن ... + گاه باید نوشت حتی با این الفبای نیمه کاره! + ارجاع به پست جاهای خالی... ...
ادامه مطلب
... نقطه هایی که هیچوقت پر نخواهند شد... نقطه هایی که تو اوج ناامیدیت بهت یه امید میده... امیدی واهی یا نه... می خوام قلم رو بدم خدا... بدم خدا تا این ... را پرکنه برام... پرکنه تا هیچوقت ناامید نباشم... + خدا جون خیلی کمکم کن ...
ادامه مطلب
خیره به پنجره... خیره به آینه... خیره به 1 سالی که گذشت و منو رسوند به شب های قدر... گاهی حس میکنم اگر میشد از زندگیم یک فیلم بسازند فیلم درام قشنگی میشد... تفکرات عمیقی تو وجودم هست که گاهی بغضی که تو گلوم گیر کرده مانع اجرایی شدنشون میشه... شاید کمی آهنگ، فکر کردن زیر دوش آب سرد و یا حتی یک لیوان ...
ادامه مطلب
به نام خدا... دیدن موهایی که دارن رنگشون رو از سیاهی به سفیدی میدن... و دیدن ریش هایی که همینطور سفید دارند میشند نمیدونم حس خوبی میده بهم یا نه... حس بزرگ شدن... یا حس شکسته شدن... شایدم هم نه...! فقط میدونم با همه این حس ها باید محکم باشم...محکم تر از همیشه... + آلبوم شادمهر عقیلی (تجربه کن) حس خوبی بهم میده الان + دنبال حس های ناب هستم... فردا از آن من است دوست دارم خدا ...
ادامه مطلب
تنهایی یعنی یک روز پاییزی با خودت بری کافی شاپ... تنهایی یعنی وقتی می خوای سفارش بدی سفارشت فقط یک اسپرسو باشه... تنهایی یعنی همه چی اینجا زوج باشه و تو تنها فرد اینجا... تنهایییعنی حتی کافی شاپ هم میدونه تو تنهای...!!!! تنهایی یعنی حتی وقتی داری این آپ رو می نویسی صندلی جلوت نباشه و یک شیشه به فضای بیرون که انعکاس خودت رو توش ببینی... تنهایی یعنی وقتی انعکاس خودتو ببینی بری تو فکر.... افکاری که نمی خوای توش غرق بشی... افکاری که شاید به اندازه قهوه اسپرسویی که خوردم تلخ باشند.... و شاید به اندازه آینده ای که دارم شیرین.... + ارجاع به پست کافه گوش شنوا 23 اسفند 1394 ++ تلاشم رو باید چند صد برابر کنم!...
ادامه مطلب
حیف هست تا این موقع شب بیدار باشی و چیزی ننویسی... چون همیشه به نظرم بهترین نوشته ها و حس ها بین 12 شب تا 2 شب هست واس نوشتن... واقعا حیف هست اگه فکر نکنی به خودت... به آیندت... و خیلی چیزهای دیگه... و از همه این بیشتر این حیف هستاگه نتونی چیزایی که تو ذهنت هست رو بنویسی... چون اونوقت تبدیل میشن به یک جوهر خشک شده در مغزت... + نوشتن آرامش بخش ترین قسمت یک شبی مثل امشبه... + گوش دادن به موزیک بی کلام می تونه تکمیل کنه این آرامش رو... + گفته بودم اوج فجاحت حالم وقتی هست که در عرض 1 روز 2 آپ بدم! ولی گاهی مثال های نقضی پیدا می شود چون ایندفعه ...
ادامه مطلب
با صدای بلند باید موزیک گوش کرد... با صدای بلند باید عاشق شد... با صدای بلند باید فریاد زد... فریادی از جنس فردا... فریاد موفقیت... فریادی که همه بفهمند تو سخت ترین آدم رو زمینی و به هرچی که می خوای میرسی... + پر از حس خوبم الان + پر از موفقیت های آتی...
ادامه مطلب
اوج درموندگی یک بنده وقتی هست که دنبال رد پایی از خدا باشه... و بیشتر از همه وقتی که نتونه حسش کنه همین الان کنارش هست و داره نگاش میکنه... خدا...؟ زندگیم رو بکن رد پایی از خودت... مگه نمیگی از تو حرکت از من برکت..؟ + 2 آلبوم بی کلام زیبا گرفتم.گاهی برای آرامش روح مفیده ++ آینده ای روشن در انتظارمه...
ادامه مطلب
روزهامون پر شده از فکر... گاهی مدتی هم از خیلی چیزا رها شده ای... اما یک فیلم تو رو طوری به فکر فرو می بره که وقتی فیلم تمام شده هنوز 5 دقیقه سر جات نشستی... و بدتر از همه اینا وقتی هست که داری از درب خروج میری بیرون و نمی فهمی چند طبقه و پله رو اومدی پایین... و اما عمق ماجراست وقتی هست که داری این پست رو می نویسی و از فکر دستت به نوشتن نمیره... فقط نمیدونم آخر این افکار نتیجش + میشه یا -.... + حرم امام رئوف بعد از مدت ها حال و هوای خاصی داشت! + حرف دلمو زدم خدا، خودتی و حرفام...! ++ دوست دارم خدا ...
ادامه مطلب
گاهی باید با خدا بود... گاهی که نه! همیشه باید با خدا بود... ولی خوب انسانیم و نمیشه...! ولی یک چیزایی هستند اطرافمون که هر روز میشن یک تلنگر از طرف خدا... تنلگری که یادمون باشه خدایی هم هست که هوامون رو داره... خدایی که الان با یادش دلم رو آروم میکنه... مهم نیست من چقدر گناه کردم... چقدر بنده بدی بودم... مهم اینه همین الان همین لحظه به یادشم و میدونم که کمکم می خواد بکنه تو زندگی... خودت میگی از تو حرکت از من برکت... هنوزم رو حرفت هستی؟!!! + گاهی باید نوشت برای خدا + امید، انگیزه و کمی هم ایمان در من در حال جون گرفتن دوباره هست! ++ دستمو بگیر خدا... خیلی تنهام......
ادامه مطلب
میگن فصل عاشقی هست پاییز... من میگم نه...! اسمشو باید گذاشت فصل دلتنگی های بی دلیل... فصلی که پر از حس های ناب هست... حس هایی از جنس نوشتن... یک شب بارونی... پنجره ای باز.... آهنگی آرام و بلند... و افکاری که میاد تو سرت و میایی تو وبلاگت ثبت میکنی... این حس هارو باید لحظه شماری کرد واس رسیدنش... درسته الان بارون نیست... ولی دلم بارونیه...! + دقت کردین دل نشین ترین نوشته ها از ساعت 12 تا 2 شب میاد تو سر آدم! + فیلم فروشنده عالی بود!...
ادامه مطلب
دل ما آدما تو تنهایی هاشیون بیشتر وجود یک هم صحبت رو حس می کنه... هم صحبتی که بشینه جلوت و فقط باهاش حرف بزنی.. حرف بزنی و بزنی و بزنی... و اون فقط نگات کنه.... و وقتی ناراحتی رو تو صدات حس کنه دستتو بگیره و... بخاطر همین بهش باید گفت هم صحبتی از جنس تنهایی.... + گاهی در حکمت کارهای خدا می مونم!...
ادامه مطلب