
خیره به پنجره...
خیره به آینه...
خیره به 1 سالی که گذشت و منو رسوند به شب های قدر...
گاهی حس میکنم اگر میشد از زندگیم یک فیلم بسازند فیلم درام قشنگی میشد...
تفکرات عمیقی تو وجودم هست که گاهی بغضی که تو گلوم گیر کرده مانع اجرایی شدنشون میشه...
شاید کمی آهنگ، فکر کردن زیر دوش آب سرد و یا حتی یک لیوان قهوه این بغض رو فروکش کنه...
فقط میدونم روزهایی که دارم روزهایی هستند برای بغض های نکشسته...
کی میخواد درست حسابی بشکنه نمیدونم!
+ خدایا...پیدام کن! پیدا!
برچسب:
نویسنده: بهار رضاپور